مـــرور خــاطــرات کســـی کــه دیگــر کنــارت نیســـت
دلنشیـــن تـــریـن غــم ِ دنیـــاســــت ...
دلم یک جای دنج میخواهد
آرام و بی تَنِش
جایی باید باشد غیر از این کنج تنهایی!
تا آدم گاهی آنجا آرام بگیرد
مثلا آغوش تو !
نقشههای من جنوب ندارند
همیشه
هر چه خاطره است
از دریای شمال به این خانه میوزد
( چطور میشود ...یک تابستان...یک غروب...یک ساحل...یک نگاه ...یک آغوش...بشود دنیای یک آدم؟ )
من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که می بینم بد آهنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بیبرگشت بگذاریم
ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است ؟
بهار آمد و دلها همه سبز شد
امسال هم سبزه ای با نام تو سبز کردم
اما نیامدی و دل من در حسرت شکوفه ای ماند
باز هم به انتظار می مانم ، کنار بهاری سبز
میلادی را جشن می گیرم که تنها میهمانش
چون سال گذشته خودم هستم
انتظار ، این واژه زیبا هم امسال چون هر سال
قشنگترین پیراهنش را می پوشد
من به یاد تو و به عشق تو کیک را آزین می بندم
و دستهایم را بر چشم هایم میگذارم و تورا آرزو می کنم
یک ، دو ، سه ، چشم ها باز ....
چقدر رویایت زیباست ....
من تمنا کردم که تو با من باشی
تو به من گفتی هرگز
پاسخی سخت و درشت
و مرا غصه ان هرگز کشت

خدایا؛
آغازی که «تو» صاحبش نباشی؛
چه امیدی ست، به پایانش ...؟!
چیــزی شبیــه بــه معجـــزه
بایـــــد ایــن روزهـــایِ مــرا
بیـــدار کنــد. . .
بے رحمے بزرگے است
که روزگار
اجازه دوست داشتن
و خواستن كسے را به ما بدهد
اما اجازه
"داشتنش را نه. . .
مـن بـدم . . . تـو خـوب بـــاش . . .
دیگــر ، سراغـم را نـگـیـر
خـودم را جـایی در این زندگــی گــُم کرده ام
دنبالـــــم نگرد . . . پـیـدایـم نـمـیـکـنی
نـفـس بـکـش . .
به جـای من هـم اگر تـوانستی مهربـــــانی کن
و بـعـد از مـن ، شـبـهـا بـه سـتـاره ام لـبـخـنـد بـزن
و مـاه کـه کـامـل شد ، از جــانـب مـن آرزویـی کـن
خودت هم منت بر سرم بگذار
و فـرامـوش کـن که زمـانی بـوده ام
خـودم نـیـز ، چـنـیـن خواهـــــم کرد
به جنگل سوخته ی خاطراتم سوگند؛
درختِ یادت را باغبان خواهم بود تا بی نهایت ...!
می خواهم شاد باشم!
نه یک روز
بلکه هزاران سال..
می خواهم آواز شاد بودنم چنان در شهر بپیچد
که
رو سیاه شوند
آنان که سر غمگین کردنم شرط بسته اند!
ســـــــــــــــــــــلام دوستای گلم
ممنون از حضور سبز و صمیمی تون و نظرات قشنگ و آرامش بخشتون به مطالبم..
ارادت دارم خدمت همه ی شما مهربون های عزیز
وجودتون کنارم یه دنیا آرامشــــــــــــــــه
ممنون از همتون این چند وقت مسافرت بودم آپ نکردم چند روز دیگه دوباره به جمع قشنگتون بر میگردم
دوستتون دارم :) :)
بــــــــعضی وقتا بـــاید
یقه ی احســاســـاتـــــــــ رو بگیری
بزنی تــــو گوشش!
با تــــمام قدرت سرش داد بزنی بگی
خـــــــــــفه شو دیگه بسه!!
تا الآن هرچی کشیدم
به خاطر تــــــــــو بوده...
نفهمیدم آمدنت را حیران بنـــگــرم؟؟
یا رفتنت را ماتم بگیــــــــرم؟؟؟
باد آورده را باد میبرد...قــبـــــول!!!
اما دل من را که باد نیاورده بود.....
عشــــ ــــق یعنــی اختیــار بـ ـــدی که نابــودت کنــند ، ولــی ' اعتمــــ ــــاد ' کنی که این کـار را نمــیکنــند
اینجا که من رسیده ام …
ته دنیای بدون تو بودن است!!
همانجایی که شاید فکرش را هم نمی کردی دوام بیاورم!
ولی من ایستاده به اینجا رسیده ام!
خوب تماشا کن…
دلم هم تنگ نشده!
یعنی دلم را همانجا پیش خودت گذاشتم …
تو باش و دل من و همه فریادهایی که …
چــرا بـایـد دلتـنـگ آغــ,ـــوشــت بـــاشــــــم؟
میخـــــــوام تو دلتـــــنگ آغوشَـــم باشــــی
میخـــوام اون سیــــبِ قرمزِ بالـــای درخــــــت باشـــــَم
در دورتـــــرین نُـــقطه ... ... دقت کن!!!
رسیدن بـــــه مَــــن آسون نیـــــست
اگر هِـــمـَتـَش رو نـَـــداری
آسیــــبی به درخت نــــزن
بـــــه همون سیــــب های کِرم خورده ی روی زمــــــین قانــــع بــاش!
بازم سرازیر شده
اشکم را میگویم
باز سرازیر شده
به پاس بودنت در همه ی روزهای گذشته
و به خاطر رفتنت
به خاطر چیز وحشتناکی که
در همین نزدیکی ها کمین کرده
و انتظارم را میکشه
به خاطر تنهایی!!!
صبور باش خــــــــدای من
دیگر گرسنه ای روی زمیــــــــن نخواهدماند
کم کم انسانــــها سیر میشوند
از زندگـــــی...
اگـــــه بـهش زنـــگ میزنی
رد میکنه...
اگـــــه بهش میگی دوســت دارم
و اون فقــــط میخنده...
اگـــــه شـــــبا بدون شبــخیر گفتن تــــو
خـوابش میـبره...
یعنی تــــاریخ انقضــای ِ تو توی دلــــش تموم شده!
این یـه قـــــانونه!
بــــا قــانونِ آدمــــا نــجنگ!!!
غــرورت لــــِه میشه ....!
چـِـقَـל سَخـتـہ کـِـہ
زَن بـآشـے و بـِخـوآے بــہ یِـــہ مَـرל
، مَـرלونِگـے یـآל بـלے . . . !!!
چه گریزیست ز من؟ چه شتابیست به راه؟
به چه خواهی بردن در شبی اینچنین تاریک پناه؟
مرمرین پله آن عاج سفید ای دریغا که ز من بس دور است!.....
لحظه ها را دریاب چشم فردا کور است..............
رو تن زخمی جاده
کی غم رفتنو کاشته
کی تو غربت خیابون
قاب خورشید و شکسته
کی تو شهر عشق و رؤیا
شعر نفرین و نوشته
کی برای من تنها
کوه غم رو جا گذاشته
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم
چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم
که از خاک گلویم سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد
به دست کودکی گستاخ و بازیگوش
و او یک ریز و پی در پی
دم خویش را بر گلویم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد
بدین سان بشکند در من
سکوت مرگبارم را ...
تو سکوت ميکني و فرياد زمانم را نمي شنوي !
يک روز !
من سکوت خواهم کرد و تو آن روز ...
براي اولين بار
مفهوم "دير شدن " را خواهي فهميد
چشمانـم به دنبال حقیقت میگردند
انگشتانـم ایمان و عقیده را احساس میکنند
پاکیزگی را با دستانـم لمس میکنـم
و همه چیز را زیـر بـاران اعتراف میکنـم
و سپس در مقایل آینـه ایستادم
آنرا شکستـم!
چه شبیه شد آیـنه با من
از آغاز می گویم برایت ...
از آن زمان که به تو رسیدم ...
از عشق تا عقل !!!
از عقل تا شعر !!!
من تو را در لحظه های تنهایی از میان نوشته هایم جستم
آن زمان که نگاه ها برایم معنا نداشت
آمدی ...
و معنای دوباره به تصورم دادی
معنای عشق دوباره ، معنای نفس کشیدن در هوای عشق
معنای زندگی ..