آدم که غمگین می شود،
خودش را جدا می کند از جمع،
که مبادا آسیبی به خوشی های دیگران بزند.
مورد فراموشی قرار می گیرد
و تنها تر و تنها تر می شود.
آنچنان در تنهایی خود غرق می شود
که دیگر با هیچ تلنگری بر نمی خیزد.
و این آغاز تلخ یک پایان است...
دردناڪ استــ دوستــ بـدارے و گماלּ ڪنے ڪـہ دوستت دارد
و اینڪـہ او یگانـہ هستے تو باشـد و
تو . . .
یڪے از هزاراלּ لذتــ او . . .
همیشه که نه ! ولی گاهـــــــی ...
میان بودن و خواستن فاصله ایست ...
وقت هایی هست که کسی را
با تمام وجود می خواهی.....
حتی به خاطرش نفس میکشی...
زندگی میکنی...
دنیا برایت زیبا می شود اما....
بودنت در کنارش امکان پذیر نیست.....
زَن ـها فلـان
تــَنهایـے خوب است
دُنیا زشت است
آخرش روزے قلبت بَراے کسـے تـُنـב ـتَر مے ـزَند ...

مـــانـدن را تـحـمــل کن !
رفتن از دست "همـــه" برمی آید ...
تو بمان، وابسته اش کن به آغوشــــت ، به بوســـه هایت ، به مـــزه لبانت !!!
نمک گیرت که شد ، دیگر ترک کردن بی معنیست ...

گلو را وا کن
و بالا بیاور غصه هایت را
حقیقت را بخور !
تلخ است ؛
اما سیر خواهی شد ...
تو را می آورد ...
و تو
در دوسوی من ادامه می یابی ...
درست وقتی سوزن شب
از تنهايی پوست من می گذرد !
افسوس ...
تو خفته ای
کنار نفسهايی که از من نيست ....!

گاهی انتقــام جو و گاهی عـاشق پیشه
می آفرینــد و گاهی میمیرانــــد !
با هر خطایی دلگیر و با پرســتش آرام میگیرد
گویا ، " زن " نیز طبع خــدایی دارد
دُختر کــِہ بآشے...
حَتے بــہ سیگارت هَم عَجیب نگاه مے کُنند...
بــہ مُوهاے پَريشاטּ و لباس هايت هَم!
دُختر کـِـہ باشے....
دیگر نِمے فَهمند اسمَت چیست و اهل ِ کُجایے...!
فَقط دُختر بُودنت مُهم است...
بَراے هَرزه هاے شَهر،
بَدטּ ِ عُریانت،
مُهم تَر از
افکار ِ زيبايت است...!